حالم خوب نیست. به واسطه یکی از همکاران قدیمی ام معرفی شده ام به یک نفر برای اجرای کاری جدید. تماس می گیرم و رزومه مختصری از خودم را شرح می دهم. زن شروع می کند به شرح کارش و می گوید یک دوره آموزشی تغذیه طراحی کرده برای بچه ها و برای ارائه توضیحات بیشتر، می خواهد که به دفتر کارش بروم.
نشسته ام روبرویش و زل زده ام به دهانش که هر کلمه ای که از آن خارج می شود دنیا را آوار می کند روی سرم. این زن که آن طرف میزش لم داده به صندلی اش و دارد از اهداف بلند مدتش و تمام زحماتی که طی این یک سال برایش کشیده تا کارش به اینجا برسد میگوید، هووی من است. دلم می خواهد اینجا نباشم و ادامه حرفهایش را نشنوم. در خیالم دو تا دستهایم را برده ام بالا و مدام به خودم می گویم خاک بر سرت. خاک بر سر گشادت. آنقدر همه چیز را کش می دهی که گندش یک روز در بیاید. آنقدر گشاد بازی در می آوری و لم می دهی و ژن نداشته ی شیرازی ات گل می کند که همه ی فرصت ها عین آب لیز می خوردند و از کفت می روند. خاک بر سرت.
هر حرفی که می زند ، اوضاع خراب تر می شود. مگر می شود یک نفر یک زمانی نشسته باشد و دقیقا به همان چیزهایی فکر کرده باشد که تو